+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 6:11  توسط
|
سهراب سپهری
طنین
به روی شط وحشت برگی لرزانم
ریشه ات را بیاویز
من از صدا ها
گذشتم
روشنی را رها کردم
رویای کلید از دستم افتاد
کنار راه زمان دراز
کشیدم
ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند
خک تپید
هوا موجی زد
علف
ها ریزش رویا ها رادر چشمانم شنیدند
میان دو دوست تمنایم روییدی
در من
تراویدی
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم
نه صدایم و نه روشنی
طنین تنهای تو
هستم
طنین تاریکی تو
سکوتم را شنیدی
بسان نسیمی از روی خودم برخواهم
خاست
درها را خواهم گشود
در شب جاویدان خواهم وزید
چشمانت را گشودی
شب در من فرود آمد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 6:11  توسط
|
سهراب سپهری
غبار لبخند
می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خک آمیخته
رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پیکرش افتاد گفت
آفت پژمردگی نزدیک او
دشت دریای تپش آهنگ نور
سایه میزد خنده تاریک او
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 6:6  توسط
|